من ترانه یکسال دارم (12 ماهگی)
مهمترین اتفاقی که تو این ماه افتاد و همه رو تو شوک عمیقی و دوست داشتی فرو برد وجود یه نینی جدیدبود............................
که فقط طبق خواست خدا بر خلاف همه موارد ی که مانع بارداری من میشد بوجود اومد و شادی ما را در ماه اردیبهشت بیشتر کرد باورش خیلی سخت بود اما وقتی صدای قلبشو شنیدم دیگه باورم شد که خدای خوب و دوست داشتنی من........ مسئولیت من و بیشتر کرده و وظیفه اضافه کردن یه انسان به انسانهای خوب خدا رو باز به من محول کرده من و فرشید واقعا از این موضوع خوشحالیم و خدا رو شکر میکنیم
اینم ادرس وبلاگ نفسان و کوچولوی ما
nafasan.blogfa.com
این خبر دوست داشتنی و تو جشن تولد کیمیا جون به اعلام کردیم ولی انگاربه قول فرشید همه خبر داشتند !!!!!!!!!همه خوشحال شدند که یه نفر دیگه به جمع خانوادگی مون داره اضافه میشه .........
18 اردیبهشت تولد کیمیا جون بود و ترانه حسابی غر زد و نق زد البته خیلی بهشم خوش گذشت
کیمیا جونم تولدت مبارک عزیزم
![]()
امشب یعنی 92/02/20 هانا کوچولو ساعت 8/5 شب دختر خاله سحر و عمو مجتبی به دنیا اومد من و بابایی و خاله مینا و عمو محسن پس از اس ام اس عمو مجتبی رفتیم بیمارستان و دیدیمش ..........عزیزم تولد مبارک
![]()
نصیحتی از قول خواجه عبدالله انصاری به ترانه ی من:
![]()
تحولات ترانه در 12 ماهگی:
کاملا اگه شمرده صحبت کنی متوجه میشه چی میگی
از بس با voice call با مامان اینا صحبت کردیم به لپ تاپ اشاره میکنه میگه ماما....خودش و تو وبکم میبیمه میگه من من ؟
عشق ماشین سواری و دنده عوض کردنش پیشرفت کرده
رو پاهاش می ایسته
چیزهایی که دوست نداره میبره قایم میکنه بعد ازش میپرسی یا میگه :نی با سریع میره از مخفیگاهش درش میاره
به راحتی و به سرعت پله نوردی میکنه
به دایی عزت میگه دایی زت !به امیر میگه همی!
بوسهای ترانه دیگه صدادار شده خیلی مزه میده وقتی ما رو میبوسه
ترانه تا صبح باید منو حس کنه تا بخوابه کافیه دستشو ول کنم فوری میگه: هه منم باید قربون صدقه اش برم و دوباره دستشو بگیرم نیمه های شب این موضوع ذهنمو مشغول کرد اگه نی نی بیاد بخواد تا صبح بیقراری کنه و من واسش وقت بزارم .........پس ترانه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی اروم بغلش کردم و سرم بردم لابه لای موهاش به ارومی گفتم اونو میریم به بابا و من میام محکم بغلت میکنم و پیشت میخوابم مامان ...............انگار خودم اروم شدم و به ارومی خوابم برد
![]()
واکسن یکسالگی هم زده شد دقیقا 15/2/92 اصلا گریه نکردی اما بعد 7 روز خیلی غر غر کردی و حوصله نداشتی مامی جونم رفت تا 18 ماهگی !!!!!!!!!
![]()
ترانه و با باباییش دیشب رفتند محل کار بابا و کلی بهش خوش گذشته بوده با اردکها بازی کرده و با همه دوست شده مهربون مامان
عکسها ادامه مطلب
ادامه مطلب




